خدا با ما چه كرد ؟
من اين ور دنيا
در سياهي در چشم مجهول مرد
با صبح مه گرفته يك بوسه
از شيب آوازهاي كج
در بعد از ظهر سياه پشت ديوار
اسير
تو آن ور دنيا
هنوز دستهايت را مي بافي
و عشق با ارتفاعي از پيراهن چهارخانه مردي
آمد و نيامده
تمام مي شديم
حالا,
خدا شوخي اش گرفته!
آن هم با فسيل اين همه گريه هايت!
شانه هايت را كم دارم.

+ نوشته شده توسط آرزو در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت
11:30 PM |

