تبليغاتX
حرفهای آرزو

 

... يكي نبود و يكي بود زير سقف كبود...

دوباره قصه مادربزرگ تكراريست

دوباره قصه مادربزرگ تكراريست

دوباره قصه مادربزرگ تكراريست...

آره قصه مادربزرگ تكراري بود

ولي من دوسش داشتم با همه

تكراري بودنش.

اون رفت ولي قصه هاي تكراريش

واسه هميشه برام موند.

چه غريبونه از اين دنيا رفتي

خدا رحمتت كنه عزيز.

 

 

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:2 AM |

 

داني كه چرا طفل به هنگام تولد

با ضجه و بي تابي وفرياد و فغانست؟

با آنكه برون آمده از مجلس زندان

و امروز در اين عرصه آزاد جهانست

با آنكه در آنجا همه خون بوده خوراكش

وينجا شكرش در لب شيرين به دهانست

زانست كه در لوح ازل ديده عالم

بر عالميان جاي چه ذل و چه عيانست

داند كه در اين نشاه چه ها بر سرش آيد

بيچاره از لحظه اول نگرانست!

 

 

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:16 PM |

 

به روزهايي مي انديشم

كه فرا خواهند رسيد

خندان خواهم شد

و همه ي خاطره هاي تاريك را

در زمين جا خواهم گذاشت

سبك و رها

اطلسي هاي صورتي را لمس مي كنم

و عطر گلهاي سرخ را مي نوشم

و به سلام شاپرك ها سلام خواهم گفت:

اين منم زنداني آزاد شده

بله رها...

 

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:18 PM |