تبليغاتX
حرفهای آرزو

عشق مي ورزيدم

دوست ميداشتم

مي پرستيدم

كسي را كه شاهرگ هستي ام براي او بود

آن قدر سرگشته بودم

كه فرشتگان را در كنارم مي ديدم.

اما افسوس كه

فرشته من,فرشته نبود!

صداقت را به ارث برده بودم

يگانگي را از خدا ياد گرفته بودم

اما يگانه من هم,يگانه نبود

 

آه چرا دل رو سوزوندي    آه چرا رفتي و نموندي

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 12:29 PM |

 

من تنهايـي را

در التهاب لحظه ها

از پس ديوار شب

و در آيـيـنه بـاور خـود

احساس مي كنم.

قسم به زمـان,اشــك

تــنـها گــــواه

اين حضور تلخ بـود...

 

تنها در ميان تن ها

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385 و ساعت 0:50 AM |

در سكوت نا اميد غم و افسوس بودن و نبودن

در گذر از خيال تو

جاده تنهاست...

 

چشم هاي منتظر به پيچ جاده   دلهره هاي دل پاك و ساده

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 و ساعت 9:19 PM |

اگر دو جان داشتم,

یکی را به تو می بخشیدم

و دیگری را برایت فدا میکردم.

خواستنی تر از آنی

که تنها بمانی.

 

 

+ نوشته شده توسط آرزو در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 9:31 AM |