اين جهان است جهاني بس فاني
همه در گريزند و در پي ناني
جهاني که نابود شود هرآني
نزدش ارزشي نيست پيري و جواني
جهاني پر از کمبود زماني
مردمي اندر آن با عشقي زباني
جهاني از بي وفايي سگاني
که ندارند خبر از عالم کاني
جهاني پر از جنگ و پر از جاني
فريادي بي امان اما زنداني
جهاني غمگين ز پرواز ياراني
که جان دادند و رفتند چو شمع نوراني
جهاني که خواهيم به پايان رسد زماني
قيامت بپا کند آن اختر نوراني
گفتم زين وصف خرد اين جهاني
که نبندي دل به آن و پايبندش نماني
هرگاه که اين شعر مي خواني
بيادآر که تو انساني و تا ابد نماني

ای کاش یه خورده به خودت میومدی
ای کاش واسه یه بار هم که شده این غرور لعنتی رو زیر پا میذاشتی
ای کاش...


